خدايا!!
كاري كن كه هميشه با نام تو دلم تسكين
بگيرد ولا غير . . .
" آمين "

ربنا در قران
ربناي اول، سوره آل عمران از سوره هاي مدني - آيه شماره 8
متن عربي :
رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ
ترجمه فارسي :
بارالها ، دل هاي ما را به باطل ميل مده پس از آنكه به حق هدايت فرمودي ، و
به ما از لطف خويش اجر كامل عطا فرما كه همانا تويي بخشنده بي عوض و منت .
ترجمه انگليسي:
lord, do not cause our hearts to swerve after you have guided us. grant u
your mercy. you are the embracing giver.
ربناي دوم، سوره مومنون از سوره هاي مكي - آيه شماره 109
متن عربي :
إِنَّهُ كَانَ فَرِيقٌ مِّنْ عِبَادِي يَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ
ترجمه فارسي:
زيرا شماييد كه چون طايفه اي از بندگان صالح من روي به من آورده و عرض
مي كردند بارالها ما به تو ايمان آورديم ، تو از گناهان ما درگذر و درحق ما لطف
و مهرباني فرما كه تو بهترين مهربانان هستي .
ترجمه انگليسي:
among my worshipers there were a party who said: "lord, we believed. forgive us and have mercy on us: you are the best of the mercifu l."
ربناي سوم، سوره كهف از سوره هاي مكي - آيه شماره 10
متن عربي :
إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا
ترجمه فارسي :
آنگاه كه آن جوانان كهف ( از بيم دشمن ) در غار كوه پنهان شدند از درگاه خدا
مسئلت كردند بارالها تو در حق ما به لطف خاص خود رحمتي عطا فرماو بر ما
وسيله رشد و هدايتي كامل مهيا ساز .
ترجمه انگليسي :
when the youths sought refuge in the cave, they said: 'lord give us from your mercy and furnish us with rectitude in our affair
ربناي چهارم ، سوره بقره از سوره هاي مدني - آيه 250
متن عربي:
وَلَمَّا بَرَزُواْ لِجَالُوتَ وَجُنُودِهِ قَالُواْ رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى
الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ
ترجمه فارسي :
چون آنها در ميدان مبارزه جالوت و لشكريان او آمدند از خدا خواستند كه بار
پروردگارا به ما صبر و استواري بخش و ما را ثابت قدم دار و مرا در مقابل
دشمن بر شكست كافران ياري فرما .
ترجمه انگليسي:
when they appeared to goliath
and his soldiers, they said: 'lord, pour upon us patience. make us firm of foot and give us victory against the nation of unbelievers


" بائعةَُ الكبريت "
كان البَردُ شديداّ جداّ و الثلجُ يَتساقطُ [ سرما بسيار شديد بود و برف مي باريد . ]
في ذلك المساءِ كانتْ طفلةٌ تسيرُ في الشوارعِ حافيةَالقَدَمَينِِ ِ . [در آن عصر دختركي با پاهاي
برهنه در خيابان ها راه مي رفت .]
عندما خرجت من البيت لَبِست حذاءّ ... الحذاءُ لم يَكُنيَقي قَدَمَيها من الثَلْجِو البردِ [ وقتي كه از
خانه خارج شدكفشي پوشيد ... كفش ها پاهايش را از برف و سرما حفظ نميكرد .]
لِأنه كان في الأصلِ حذاءَ أُمِها و كان الحذاءَواسِعاّ و مُمَزَقاّ . [چون در اصل كفش مادرش بود و
گشاد و پاره پاره بود . ]
و الذلكَ سَقَط من قَدَمَيها في الظلامِ عندما كانت تُحاوِلُ أن تَعبُر الشارِعَخوفاّمن أن تَصدِمَها
سيارةٌ كانت مُسرعةّ. [به اين دليل در تاريكي از پاهايش افتاد ، هنگامي كه سعي مي كرد به
سرعت از خيابان بگذرد به خاطر تس از اينكه ماشيني كه با سرعت مي آمد به او برخورد
كند .]
عادت تَبحَثُ عنِ الحذاءِ فما وجَدَته . [برگشت كفش را جست و جو كند اما آن را نيافت .]
كانت تحمل في ثَوبها عدداّ مِن عُلَب الكبريت . حملت بِيُدِها عُلبةّمنها . [در لباسش تعدادي
قوطي كبريت داشت . يك قوطي از آن را به دست گرفت .]
كان النهارُ قد مَضي و ما باعت حتي عُلبةّ واحدةّ .[ روز به پايان رسيده بود و او حتي يك قوطي
نفروخته بود. ]
كانت جائعةّ و تشعُرُبالبرد ... رائحةُ الطعامِ تفو في الشارعِ . كانت ليلةَ عيدٍ .[ گرسنه بود و
احساس سرما ميكرد . عطر غذا در خيابان مي پيچيد . شب عيد بود .]
في زاويةٍ بين بيتَينِ ... جلستِ الطفلةُ ... كانت تَخافُ أن تعودَ إلي البيت بِعُلَب الكبريت دونَ أن
تبيعَ منها شيئاّ .إنَ إباها سيضرِبُها . أبوها مريضٌ و فقيرٌ . [ دخترك در گوشه اي در ميان دو
خانه نشست ، مي ترسيدكه به خانه بر گردد . با قوطي هاي كبريت بون اينكه چيزي از آنها
فروخته باشد . همانا پدرش او را خواهد زد . پدرش بيمار و فقير بود .]
كادت يداها تَيبَسان من شدةِ البردِ. [ نزديك بود دستانش از شدت سرما خشك شود .]
أشعَعَلَت عوداّ من الكبريتِ ، ظنَت أنها جالسةٌبجانب مِدفَأةٍ كبيرةٍ و لكن الشعلةَ انْطَفَأت .
[ چوب كبريتي را روشن كرد ، گمان كرد كه در كنار بخاري بزرگي نشسته ، اما شعله خاموش
شد .]
أشعلت عوداّ آخَرَ .. و في ضَوئه تَراءَت لها جَدَتُها العجوزُالتي ماتَت من زمانٍ. [ چوب ديگري را
روشن كرد و در نور آن مادر بزرگ پيرش كه مدت ها قبل مرده بود به نظرش رسيد . ]
بدت جدَتُها طيِبَةّ حنوناّ كما كانت دائماّ . [ مادر بزرگش پاكيزه و مهربان بود ، در حاليكه هميشه
آنچنان بود.]
هَتَفَتِ الطفلةُ: جَدَتي ! ... خُذيني معكِ. [دخترك فرياد كشيد : مادربزرگ!... مرا با خودت ببر ]
أسرَعت الطِفلةُ فأشْعَلت جميعَ العيدانِ التي كانت في ال عُلبَةِ . [دخترك شتافت و همه ي
چوب هايي را كه درقوطي بود روشن كرد .]
كانت تريدُ أن تَبقي جَدَتها لَدَيها وقتاّ أطوَلَ ... بدت لها جدَتها أكثَرَ جمالاّ. [ مي خواست كه
مادربزرگش مدت طولاني تري پيش او باقي بماند ، مادر بزرگش زيباتر به نظرش رسيد . ]
مدَت الجدَةُ ذِراعيها فَحَملتِ الطفلةَالصغيرةَ و طارَتا معاّإلي سَماءِالله حيثُلاجوعَ ولابردَ و لاظُلمَ.
[مادر بزرگش بازوهايش را گشود و دختر كوچك را با خود برد و با به آسمان خدا پرواز كردند ،
آنجايي كه نه گرسنگي و نه سرما و نه ظلمي وجود دارد .]
و طلعَ الصباحُ البارِدُ فرأي المارَةُ طفللةّ علي شَفَتَيها اِبتسامةٌ و قد ماتت من شدَةِالبردِ و
أمامَها عُلَبُالكبريتِ الفارِغَةُ... [ صبح سرد طلوع كرد و رهگذران دختركي را ديدند كه بر لبانش
لبخندي بود و از شدت سرما مرده بود . در حاليكه در مقابلش قوطي هاي خالي كبريت بود . ]

نواسخ: كلماتي هستند كه به اول جمله مي آيد و مبتدا و يا خبر را منصوب مي كند.
1-افعال ناقصه :خبر را منصوب مي كند
2-افعال مقاربه : خبر را منصوب مي كند
3- حروف مشبها بالفعل : مبتدا را منصوب مي كند
4- لاي نفي جنس : مبتدا را منصوب مي كند
افعال ناقصه ( كان- ليس- صار- مادام- مازال- أصبح و...)
اول جمليه اسميه مي آيد و خبر را منصوب مي كند .(-َ \ -ّ \ ينَ \ ين ِ\ اتٍ \ الف در اسماء خمسه )
كان التلميذُ مجتهدّ
كان (افعال ناقصه ) التلميذُ (اسم كان مرفوع) مجتهدّ (خبر كان منصوب)
اسم افعال ناقصه :
1- اسم ظاهر: ليس المؤمن كاذباّ ( المؤمن اسم ليس)
2- ضمير بارز: كانوا كاذبينِ ( واو در كانوا )
3- ضمير مستتر: كان علمياّ ( اسم ضمير مستتر هو)
خبر افعال ناقصه :
1- خبر مفرد: كان التلميذُ مجتهدّ . ( مجتهدّ خبر كان منصوب)
2- جمليه ي فعليه : كان اللهُ يعلمَ الأسرار ( يعلم الأسرار خبر به شكل جمله )
3- خبر به شكل شبه جمله: كان في المدرسة ِ التميذُ .( في المدرسة خبر
مقدم كان )
افعال مقاربه : ( كادَ-يكادُ أَخَذَ- جَعَل عسي )
به اول جمليه اسميه مي آيند و خبر را منصوب مي كند . خبر آن هميشه يك فعل مضارع است.
*** سه فعل شكل مضارع ندارند
كاد البرقَ يغظَفُ ابصارهم . ( البرقُ :اسم كاد مرفوع يغظف: خبر كاد محلاّ منصوب )
كاد-يكادُ: نزديك بودن انجام كار را نشان مي دهد
أَخَذَ- جَعَل : شروع انجام كار را نشان مي دهد
عسی: آرزوو اميد انجام كار را نشان مي دهد.
حروف مشبه بالفعل : ( اِنَ-اَنَ- كأنَ- لكنَ-لعلَ-ليتَ)
به اول جمليه اسميه مي آيند و مبتدا را منصوب مي كنند
در جمله ها كي اِنَ مي آوريم:
1- در اول جمله هميشه اِنَ مي آوريم
۲- بعد از فعل هاي هم خانواده با قالَ إنَ مي آوريم
إنَ الله يقول اِن الايمان سلاحُ المؤمن
اسم اِن:
۱- به شكل اسم ظاهر كه آخرش منصوب است . اِن اللهَ عليمَ
۲- به شكل ضميري كه به آخر حروف مشبهه مي چسبد.
إنكَ غفورٌ إنهم غافلونَ
شرايط لاي نفي جنس :
1- اسم لا : درست در كنارش و با علامت –َ مي آيد
2- خبر لا : هيچ وقت نمي تواند مقدم شود
3- اسم لا هميشه نكره است .( بدون ال مي آيد)
لا اِله الا الله ( خبرش موجودٌ حذف شده است)
لا تلميذَ في المدرسةٍ ( في المدرسةِ خبر لا جار و مجرور )
خبر لا : 1- يك اسم مرفوع است ( لا شئ ءَ اَحسنُ من العلمِ )
2- ممكن است جارو مجرور باشد ( لا تلميذَ في المدرسة ِ)
3- ممكن است از جمله حذف شود (لا الهَ الا الله )
|
|

ان العمر كله صفا
تمام عمرمان همراه با سعادت و خوشبختی بود
كنا سوا ليل وسهر
شبها را با همدیگر سپری می کردیم و تا صبح بیداری می کشیدیم
والنور عم يمشي حفا
و روشنايي پابرهنه در بین ما راه می رفت
ويفارق غصون الشجر
و از شاخه درختان جدا می شد
انت وانا ونسمة جفا
من و تو و نسیم بی رحمی
هبت علي الحلم انكسر
نسیم بی رحمی بر رویا وزید و خوابمان را در هم کوبید
عندي الليل انطفا
شب برای من خاموش شد
وين القمر مافي قمر
ماه شبانه کجاست دیگر هیچ ماهی وجود ندارد
یا الشوق ياحرام الغفا
ای دلتنگی, دیگر خوابیدن همانند یک گناه کبیره است
يامرخص دموع البشر
ای کسیکه باعث بی ارزش شدن اشکهای انسان ها گشته ای
يا حب لمحة واختفا
ای عشقی که به یکباره ناپدید شدی
ماعد شفتله اثر
و دیگر هیچ اثری از آن عشق ندیدم
يابرد عم يلغي الدفا
ای سرمایی که باعث نابودی گرما می گردی
يادموع عم تمحي الصور
ای اشکهایی که با ریختن بر روی عکسها آنها را خراب می کنی
حكمة وماكنا نعرفها
حکمتی بود که ما آن را نمی دانستیم
ان القدر هو القدر
اینکه روزگار همان روزگار است
شو صار يادرب الهوا
ای راه عشق به من بگو چه شد
يا زارع بقلبی التعب
ای کسیکه خستگی را در قلبم می کاری
مش مهم ما عدنا سوا
مهم نیست که ما با همدیگر نباشیم
ولامهم غلب علي السبب
و دیگر دلیل جدایی ما نیز مهم نیست
المهم من بعد الغنا
مهمترین چیز تنها این است که بعد از ترانه
ننسي العذاب اللي مرق
تمام درد و رنجی که کشیدیم را فراموش کنیم
بعدك ياقلبي اللي احترق
هنوز ای دل سوخته من
مغروم حرقه من اللهب
ای دل شکست خورده که شعله های عشق باعث سوختـنـت شد
من وقتنا الكون ابتدا
جهان از وقتی آغاز شد که ما به همدیگر رسیدیم
كانوا اتنين بهالدنيي
زمانی که دو نفر در این دنیا بودند
وماكان في غيرهم حدا
و غیر ازآنان هیچ کس دیگری در دنیا نبود
ولاينطفي الحب الهني
و عشق خوشبخـتـشان هیچ وقت خاموش نمی شود
قلبهم علي الشوق اهتدا
و قلبهایشان به سوی شور و شوق رهسپار شد
صارت سنين تسرق سنين
سالها باعث از بین رفتن سالهای دیگر شدند
وصار يوسع هالمدا
و باعث طولانی شدن زمان جدایی ما شد
والبعد يكبر بالدني
و فاصله دوری و جدایی ما در این دنیا بیشتر و بیشتر می شود
واليوم صرنا ع الهدي
و امروز ما خوشبخت شدیم
نحرق حياة مزينين
و مشغول ساختن زندگی زیبایی هستیم
ما ضل بالوردي ندا

و دیگر هیچ شبنمی در هیچ گلی باقی نماند
ولافي غصن عم ينحني
و دیگر هیچ شاخه درختی خمیده نمی شود
وبايد وحدي ماعدا
و من به تنهايي دربین دستانم
احلام عمري الولدانين
روياهاي زندگیم متولد می شوند
لاصوت حتی ولا صدا
نه دیگر صدایی هست و نه فریادی
ينده ويسأل شو بني
که صدا بزند و بپرسد چه چیزی در حال ساخته شدن است



تو همون حس غريبي که هميشه با مني
تو بهونه ي هر عاشق واسه زنده بودني
تو اميد انتظاري تو دلاي نا اميد
مثل ديدن ستاره تو شباي نا پديد
چه غريبونه گذشتن جمعه هاي سوت وکور
هنوزم ما نرسيديم به اين تجلي ظهور
با توام با تو که گفتي تکيه گاه عاشقايي
ميدونم يه دنيا نوري ساده اي بي انتهايي
مثل لالايي بارون تو کوير بي صدايي
تو خود عشقي ميدونم ناجي فاصله هايي
تو همون حس غريبي که هميشه با مني
تو بهونه ي هر عاشق واسه زنده بودني
تو اميد انتظاري تو دلاي نا اميد
مثل ديدن ستاره تو شباي نا پديد
عمريه دلم گرفته گله دارم از جدايي
قايق هميشه حاضر تو کجايي تو کجايي
